الشيخ الكليني (مترجم: اردكانى )

251

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى)

و بزرگ‌تر است از آن‌كه به صفت ناچار متصف شود » . زنديق عرض كرد كه : راست گفتى . پس آن حضرت فرمود كه : « اى مرد مصرى ، به درستى كه آنچه شما گروه دهريان ، به سوى آن رفته‌ايد و آن را مذهب ساخته‌ايد و گمان مىكنيد كه آن‌كه اين افعال از او سر مىزند ، دهر و روزگار است ، باطل است ؛ زيرا كه اگر دهر ايشان را مىبرد ، چرا ايشان را بر نمىگرداند ؟ و اگر ايشان را بر مىگرداند ، چرا ايشان را نمىبرد ؟ اين گروه ناچارند و اختيار ندارند . اى مرد مصرى ، چرا آسمان بلند شده و چرا زمين پست شده ؟ چرا آسمان بر زمين نمى افتد ؟ چرا زمين سرازير نمىشود و در بالاى طبقات خود قرار و اقرار دارد ؟ چون چنين شود ، هيچ‌يك نتوانند كه خود را نگاه دارند و آن‌كه بر روى زمين است ، قادر نباشد بر نگاه‌دارى خود » . زنديق گفت كه : خدا پروردگار و آقاى اينهاست . اينها را نگاه داشته است . هشام مىگويد كه : آن زنديق ، بر دست آن حضرت ايمان آورد . حمران به آن حضرت عرض كرد كه : فداى تو گردم ، اگر زنديقان بر دست تو ايمان آورند ، عجب نيست ؛ زيرا كه كافران بر دست پدرت ايمان آورده‌اند . پس آن مؤمنى كه بر دست آن حضرت ايمان آورده بود ، عرض كرد كه : مرا از شاگردان خويش گردان . حضرت فرمود كه : « اى هشام بن حكم ، او را با خود بگير كه در نزد باشد و او را تعليم ده » . هشام او را تعليم داد و آن شخص معلم اهل شام و اهل مصر شد كه ايمان را به ايشان تعليم مىداد ، و طهارت و پاكى و پاكيزگى او به مرتبه‌اى رسد كه آن حضرت به آن راضى و خشنود بود . 216 / 2 . چند نفر از اصحاب ما روايت كرده‌اند از احمد بن محمد بن خالد ، از محمد بن على ، از عبد الرحمان بن محمد بن ابى هاشم ، از احمد بن محسّن ميثمى كه گفت : در نزد ابو منصور متطبّب بودم كه گفت : مردى از اصحاب من خبر داد و گفت كه : من و ابن ابى العوجاء و عبداللَّه بن مقفّع در مسجد الحرام بوديم . پس ابن مقفّع گفت كه : اين خلق را مىبينيد ؟ - و به دست خويش به سوى موضع طواف اشاره نمود - از ايشان يك نفر نيست كه من اسم انسانيت را از براى او ثابت گردانم ، مگر آن شيخ كه نشسته است . يعنى ابو عبداللَّه جعفر بن محمد عليهما السلام اما باقىماندگان ، فرومايگان اراذل و چهارپايانند . ابن ابى العوجاء گفت كه : چگونه اين اسم را از براى اين شيخ ثابت مىگردانى و از براى اين گروه ثابت نمىدانى ؟ گفت : زيرا كه من در نزد او چيزى چند ديده‌ام كه آن را در نزد ايشان